چندیست بلاتکلیفی مشق هر روز زندگی من است

هرشب چندین بار از روی آن مینویسم و بعد میخوابم
چندیست پاهایم روی زمین است، ولی ذهن و افکارم از تنم جداست
افسار گسیخته و سرکش در هوا میچرخد، انگار خیال برگشتن ندارد
دلم برایش تنگ شده
چندیست مانده ام میان دو تنهایی
در یکی تهی و در یکی سرشار
در یکی خسته و در یکی بی تاب
از این دوگانگی خسته ام
از نگاه شهوتناک زمین خسته ام
از آسمان بی ستاره
از تنی که برای من نیست
از نامی که برای من نیست
من متعلق به خود نیستم
انکار بلامنازع خود هستم..