تبليغاتX
هذیون

;




هذیون
از این لحظه مرا داشته باش..


بوق زدن ممنوع


همه برا ما بوق میزنن ولی کسی سوارمون نمیکنه

بعضی وقتا آدم هرچقدر حرف بزنه و طومار بنویسه نمیتونه احساس و حرف دلشو بیان کنه
مدت ها بود که میخواستم یه حرف ، یه جمله ، یه چیزی بگم که بتونه حال و روز منو بیان کنه یه حرف که خیلی کوتاه باشه ولی با خوندنش بشه به خیلی چیزا رسید.
تا اینکه دیروز با دوستم تو خیابون قدم میزدیم که بعضی ماشینایی که رد میشدن برا من بوق میزدن به سبک خودشون احوال پرسی میکردن، مخلصم آقا ما هم میگفتیم بفرما درخدمت باشیم و از این حرفا
به طرز غیر عادی  این اتفاق چندین بار افتاد  تا اینکه برگشتم به دوستم گفتم  "همه برا ما بوق میزنن ولی کسی سوارمون نمیکنه"
خوب مرد حسابی نمیخوای سوار کنی چرا بوق میزنی ..

بعد از چند دقیقه به حرفی که زدم کمی فکر کردم. دیدم هیچ چیز مثل این جمله نمیتونست حال و رزوزم و بیان کنه
این روزها همه خوب حرف میزنن ولی پای عمل که میرسه کنار میکشن. همه میگن برو جلو ما هواتو داریم ولی زمین خوردنی تازه جا خالی هم میدن که محکمتر بخوری زمین، خیلی ارزون جمله ی دوست دارم و خرجت میکنن ولی وقتی کمی سرشون شلوغ میشه جوابتم نمیدن، خیلی راحت قول میدن و میزنن زیرش ، کسایی هم هستن که ادعاشون تو رفاقت بی نهایته ولی وقتی که بهشون نیاز داری به طرز باور نکردنی ناپدید میشن.
این بود که به خودم گفتم منم ومن، فقط و فقط خودم تو این دنیا هستم. دیگه نمیشه روی حرف و احساسی که بیان میشه حساب باز کرد، حتی شاید برای جلب اعتماد مدتی پای حرفشون باشن ولی همیشگی نیست.
کاری به موضوع بوق زدن ماشینا ندارم فقط دیدم خیلی شبیه زندگی ما شده و برام جالب بود.
همه ی اینارو به دوستمم گفتم که خودشم مخاطب این حرفام بود همه ی حرفامو گوش کرد و تایید کرد. و در آخر گفت:
باید رو پیشونیمون یه برچسب بزنیم و روش بنویسیم:              
                                                                                      بوق زدن ممنوع..

                                                               

 



نوشته شده توسط هامان در چهارشنبه سی ام فروردین 1391

.:: ::.





من و من
چندیست بلاتکلیفی مشق هر روز زندگی من است
هرشب چندین بار از روی آن مینویسم و بعد میخوابم
چندیست پاهایم روی زمین است، ولی ذهن و افکارم از تنم جداست
افسار گسیخته و سرکش در هوا میچرخد، انگار خیال برگشتن ندارد
دلم برایش تنگ شده 

چندیست مانده ام میان دو تنهایی
در یکی تهی و در یکی سرشار
در یکی خسته و در یکی بی تاب

از این دوگانگی خسته ام       
از نگاه شهوتناک زمین خسته ام
از آسمان بی ستاره
از تنی که برای من نیست
از نامی که برای من نیست

من متعلق به خود نیستم
انکار بلامنازع خود هستم.. 



نوشته شده توسط هامان در چهارشنبه نهم آذر 1390

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by hazyun
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!
تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی! تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم، دستی میکنم تا چهره ات را نوازش کند!
خود را، تمام خودر را به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی، از آن برگیری، هرچه بخواهی از آن بسازی، هرگونه بخواهی، باشم!
از این لحظه مرا داشته باش...

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com